تبليغاتX
هنوز هم می شه عاشق شد...

این وبلاگ یک عمر...

 

برای همیشه تعطیل شد.!!!

 

              خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:10  توسط مهدیس | 

شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد...
برگ امسال چه پاييز عجيبي دارد...
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر...
باخبر گشته كه دنياي غريبي دارد...
خاك كم آب شد و مثل كويري تشنه است...
شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد...
سيب هر سال در اين فصل شكوفا ميشد...
باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد...
در دل باغ چه رمزيست كه در فصل بهار...
باز از زردي پاييز نصيبي دارد...!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 11:46  توسط مهدیس | 

از اين همه تكرار خسته ام.از اين گردش يكنواخت شب و روز..بيدار شدن و خوابيدن..از خانه رفتن و به خانه آمدن..سلامهايي كه بوي كهنگي مي دهند..چراغهايي كه به رنگ نا اميدي اند..
نگاههاي بي رمق..لبخند هايي كه به بن بست مي رسند..آبهايي كه طعم سراب دارند.
از اين همه تكرار دلم گرفته است.دفترهاي تكراري..نفسهاي تكراري..شوقهاي تكراري..گريه هاي تكراري..!اي ساعتهاي پر شتاب!مرا به كجا مي بريد؟چه خبر بكري برايم داريد؟تا كجا بايد
با شما بيايم؟بس است.خسته ام..بگذاريد دلم را در گوشه آسماني ديگر بياويزم.تا كي زمين؟تا كي ماه؟تا كي دويدن و دويدن؟بگذاريد كمي بايستم تا آسمان از بالاي سرم رد شود!چقدر از اين
پنجره درهم و برهم به سالهاي رو به رو خيره شوم؟چقدر پلكهايم را باز نگه دارم؟چقدر فردايي را كه نيامده است در آغوش بگيرم؟
چرا كسي به خانه من نمي آيد؟كسي كه بهانه اي شگفت براي گريه كردن به من بياموزد.چرا كسي تپش قلب سراسيمه مرا نمي بيند؟اي ميوه هايي كه هر زمستان مي رويد و هر تابستان مي آييد
تنهايم بگذاريد!من ميوه اي ديگر مي خواهم ميوه اي كه هيچ كس طعم آن را نچشيده باشد.
من در اينجا،در اين سياره اي كه جز چرخش و چرخش و صيقل خوردن كاري بلد نيست،با همه مردگان احساس خويشاوندي مي كنم.چرا كسي روح هاي مجهول را كشف نمي كند؟چرا كسي
دلهاي شكسته،بغضهاي آب نشده،عشقهاي روي طاقچه مانده و درهاي بسته را شرح نمي دهد؟
از اين همه تكرار مي گريزم.به كجا؟نمي دانم!!شايد به جايي كه اشيا و آدمها هرگز فرسوده نمي شوند و چين نمي خورند.جايي كه خورشيد فقط از مشرق طلوع نمي كند؛
جايي كه درختان آواز مي خوانند؛پرندگان جاري مي شوند و سنگريزه ها مي رقصند.
جايي كه فردا به رنگ ديروز نيست و ديروز به رنگ امسال و امسال به رنگ پس فردا كه من نيستم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 11:24  توسط مهدیس | 
امشب دلم آرزوي تو دارد
نجوا كنان و بي آرام،خوش با خدايش
مي نالد و گفتگوي تو دارد
-تو،آنچه در خواب بينند،
پوشيده در پرده هاي خيال آفرينند،
تو،آنچه در قصه خوانند،
تو،آنچه بي اختيارند پيشش
و آنچه خواهند و نامش ندانند-
.
.
.

امشب دلم آرزوي تو دارد.
دل آرزوي تو و آنگاه
اين بستر تهمت آغشته چشم در راه
بوي تو،بوي تو،بوي تو دارد.
          -بوي تو در لحظه هاي نه پروا ،نه آزرمي از هيچ،
          تن زنده،دل زنده،جان جمله خواهش،
          هولي نه،شرمي نه از هيچ،
          آن بو كه گويد تو هستي
          در اوج شور هوس،اوج مستي.
اي غرقه نور دراين شب ديجور،
اين بستر امشب-شگفتا،چه حاليست!-
بوي تو،بوي تو دارد
بوي شباني كه خوشبخت بوديم
در بستري تا سحر مي غنوديم،
بوي نترسيدن ما
از ((او))ي من،همچو ((او))ي تو دارد
          -بوي گلاويزي و بي قراري
          و لذت كاميابي
          و شور با عشق،شب زنده داري-
امشب عجب بسترم باز بوي تو دارد.
تو راه روحي،كليد گشايش
وين زندگي را-چه بيهوده!-تنها بهانه.
تو صحبت عشق و آنگاه
خواب خوش آشيانه
در سازهاي غم آلود اين عمر بي نور
پرشور ترين پرده عاشقانه.
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 19:37  توسط مهدیس | 

شبي به خلوت من از پي نظاره بيا        
به چشمهاي درخشان تر از ستاره بيا
.
.
اگر چو ماه به وقت سحر برون رفتي
به شب كه تيره شود آسمان دوباره بيا
.
.
دو گوش خويش به پروين و زهره آذين كن
به خلوت شب من با دو گوشواره بيا
.
.
به پيش جمع كلامي مخواه از لب من
به چشم من نظري كن به يك اشاره بيا
.
.
اگر كه گريه ما را نديده اي هرگز
شبي به خلوت ما از پي نظاره بيا

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 19:34  توسط مهدیس | 

عشق،معنايي وجودي دارد.خداوند محب است،يعني عاشق.اما او عين عشق نيز هست.ما به او محتاجيم،اما او به ما محتاج نيست،او به ما مشتاق است.مشتاق،يعني عاشق.او عين عشق است.عشق،خداست.عشق،واژه اي شاعرانه براي ناميدن خداست.
ذات هستي ،عشق است و خدا،ذات هستي است.وقتي عشق را به مثابه خدا بفهمي،نگاهت به زندگي،تغيير خواهد كرد.آنگاه عشق،نيايش تو خواهد شد.ديگر از هستي نخواهي ترسيد،زيرا مي داني كه برايش اهميت داري.آنگاه از مرگ نيز نخواهي ترسيد.زيرا مرگ،آن چيزي را از تو مي ستاند كه تو ديگر به آن نيازي نداري.مرگ نمي تواند تو را نابود كند.
عشق بر همه چيز سايه انداخته است.ديگر جايي براي نگراني نيست.حتي اگر غرقه گناه هستي،باز اميدوار باش زيرا بخشش هستي ،همواره از گناه تو بزرگتر خواهد بود.بزرگترين گناه تو در برابر خردترين بخشش او همچون دانه اي شن در ساحل درياست.تو هرگز چنان سقوط نخواهي كرد كه دستان خداوند نتوانند تو را در هوا بگيرد.اصلا او تو را با همه گناهانت دوست دارد.مايوس نبايد بود.حضرت محمد مي فرمايد:"اگر شما آدمها گناه نمي كرديد،خداوند آدمهايي ديگر مي آفريد كه گناه كنند،زيرا  او بخشيدن را دوست دارد."
خدا بي قيد و شرط مي بخشد.زيرا دوست داشتن و بخشش،ذات خداوند است.گناه،ذاتي زندگي ماست.همان طور كه بخشش،ذات خداوند است.
خداوند،مدام در عشقي جاري و بي منتها،خود را بر تو مي ريزد و تو را غرق لطف خويش مي سازد...

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 19:29  توسط مهدیس | 

این عکس هم تقدیم به کسی که بهونه من بود برای درست کردن این وبلاگ ولی هنوز خودش این وبلاگ و ندیده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 21:1  توسط مهدیس | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:57  توسط مهدیس |